شاید شما هم خبر تنبیه بدنی یک دانش آموز خوزستانی را که منجر به فلج شدنش شده است ، شنیده باشید. سیستم آموزش و پرورش ما در برخورد با دانش آموزانی که فقط کودک هستند جای تامل و تاسف دارد.دلم نیامد از کنار این نوشته ی کامران نجف زاده بی تفاوت بگذرم:
نسيان زدگانيم...
رفتم پيش علي کوچولو که روي تخت بيمارستان لقمان حکيم خوابيده و خواب مي بيند باز معلمش با کابل به جانش افتاده. هم اتاقي هايش مي گفتند تا صبح ناله مي کند.
پدر علي، آقاي نوروزي است. مرد روستايي با چشمهاي محجوب و صبور. از همه؛ از خدماتي اتاق تا پزشک و رييس بيمارستان و وزير و وکيل تشکر کرد. گفت که اين روزها به فريادش رسيده اند. پزشک ها را ديدم که به فکرش بودند اما شايد پدر علي هم مي داند الان وقت داد و بيداد کردن نيست. پسرش واجب تر است.
روزنامه ها هم لابد سر اين ماجرا معرکه اي مي گيرند. به يکي دو تا از خبرنگارهايي که سراغ علي را مي گرفتند گفتم بي انصافيست اگر آينده و حال اين بچه را به تصفيه حساب هاي سياسيمان گره بزنيم. يکيشان گفت قبول. سعي ام را مي کنم. فردا مي خواهم روزنامه شان را بخوانم ببينم با وجدان هم مي شود لابي سياسي کرد؟
اين وسط معلم هاي سرزمين من ببين چه زجري مي کشند... از اتفاقي که افتاده... با اينکه فکر مي کنم معلم هاي قديمي که فلک مي زدند و خط کش مي شکستند و خودکار لاي انگشت مي گذاشتند به اصول اوليه تنبيه بدني آشنا بودند.
نمي زدند به پشت گردن که قطع نخاع کنند. نمي زدند به گيجگاه دخترک دبستاني با کتاب که سه روز بعد؛ جمعه؛ بجاي خانه در بهشت زهرا بخوابد... با اين حال زياد هم يکطرفه به قاضي نرويم.
ببينم مگر تا حالا يکبار محض رضاي خدا نشسته ايم دو دو تا چهار تا کنيم از اين گچي که يک عمر به سينه معلم هايمان رفت، از اين حنجره هايي که سرطان گرفت و سکته هايي که سر کلاس کردند آماري بگيريم؟ نه! معلم ها به اندازه کافي مظلوم هستند....همه شان زخم معده گرفته اند...
مي دانم آنها که براي دغدغه هاي به حق مادي شان هر از چندي به صف مي شوند از کنار اين حادثه به آساني نمي گذرند.
مي دانم که مي داني اين وسط حال و روز آن معلم کابل بدست هم جاي ترحم دارد. او هم بچه همان روستاست و لابد دارد کتک هايي که خورده را پس مي دهد. بخت يار نبوده و فرهنگ؛ تزريق نشده بوده ورنه نيت او هم از روز اول فلج کردن شاگردش نبوده است.
به باورم اين اتفاق ها ريشه فرهنگي دارد مخصوصا در بعضي از روستاهاي ما... بايد بجاي اينکه فقط آخ و اوخي کنيم و اشکي بريزيم به فکر باقي اهالي مدرسه لالي باشيم. به جاي فقط احساساتي شدن به فکر فرداي علي کوچولو باشيم با آن لباس مرد عنکبوتي که لابد دوست داشت يک پا اسپايدرمن باشد.
اين خط و اين نشان. مثل روز برايم روشن است تا يک هفته ديگر همه مان يادمان مي رود بر او چه گذشت و يک عمر تنها مي ماند.
بنده خدا وزير آموزش و پرورش مي گفت علي نگران درسهاي عقب افتاده اش نباشد. معلم خصوصي مي گيريم راه بيفتد. خبر نداشت پزشکش يواشکي مي گفت دو تا شريان نخاعي اش قطع شده...علي که ديگر راه نمي افتد...