تبليغاتX
آينه هاي ناگهان
آينه هاي ناگهان
سکوت آینه ها همیشه جواب تمام سوال های بی جواب بغض و باران است

کاری که من اینجا توی روزنامه انجام میدم چک کردن متناوب تازه ترین اخبار جهت ارسال و چند کار دیگه هست در ارتباط با اینترنت.از کارم و گوشه ی دنجی که دارم راضی هستم اما این کار یه ویژگی خیلی بد داره و اون استرسی هست که دایم به خاطر خوندن اخبار ناگوار،اخبار خشن،و به ويژه آخرين اخبار مربوط به جنگ به من وارد ميشه.خوشبختانه در دسترسي به اخبار از هيچ محدوديتي برخوردار نيستم و حتي به سايتهاي فيلتر شده هم دسترسي دارم.يكي از اون سايتها پيك ايرانه.امروز توي يكي از خبرها از قول يك متخصص پيوند اعضا در كاروليناي شمالي آمريكا خوندم:"ايرانياني که به هر حال در جنگي که دير يا زود با ما خواهند داشت، کشته مي شوند، بهتر است اعضای بدن خود را بفروشند."

اين پزشك كه در برنامه چشم قرمز فاكس نيوز مصاحبه داشته ،به همراه مجري، فروش كليه در ايران رو به تمسخر گرفته و گفته:" کاري که من پيشنهاد مي کنم اين است که به نوعي با ايرانيان رو در رو شويم و من خودم اعضاي بدن ايرانيان را به همان قيمت هزار و دويست دلار مي خرم و در آمريکا به قيمت سه هزار دلار مي فروشم."

ديگر مهمان اين برنامه هم در ادامه گفته" در واقع اين فقر و فشار است که باعث مي شود در ايران مردم فقير کليه خود را از دست بدهند."

نمي خوام اين خبرو تجزيه تحليل كنم.ولي خيلي متاسف شدم از نگاهي كه اونها نسبت به مردم ما دارن.

لينك | سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 . 12:19 . سنا |





شاید شما هم خبر تنبیه بدنی یک دانش آموز خوزستانی را که منجر به فلج شدنش شده است ، شنیده باشید. سیستم آموزش و پرورش ما در برخورد با دانش آموزانی که فقط کودک هستند جای تامل و تاسف دارد.دلم نیامد از کنار این نوشته ی کامران نجف زاده بی تفاوت بگذرم:

نسيان زدگانيم...

رفتم پيش علي کوچولو که روي تخت بيمارستان لقمان حکيم خوابيده و خواب مي بيند باز معلمش با کابل به جانش افتاده. هم اتاقي هايش مي گفتند تا صبح ناله مي کند.

پدر علي، آقاي نوروزي است. مرد روستايي با چشمهاي محجوب و صبور. از همه؛ از خدماتي اتاق تا پزشک و رييس بيمارستان و وزير و وکيل تشکر کرد. گفت که اين روزها به فريادش رسيده اند. پزشک ها را ديدم که به فکرش بودند اما شايد پدر علي هم مي داند الان وقت داد و بيداد کردن نيست. پسرش واجب تر است.
روزنامه ها هم لابد سر اين ماجرا معرکه اي مي گيرند. به يکي دو تا از خبرنگارهايي که سراغ علي را مي گرفتند گفتم بي انصافيست اگر آينده و حال اين بچه را به تصفيه حساب هاي سياسيمان گره بزنيم. يکيشان گفت قبول. سعي ام را مي کنم. فردا مي خواهم روزنامه شان را بخوانم ببينم با وجدان هم مي شود لابي سياسي کرد؟

اين وسط معلم هاي سرزمين من ببين چه زجري مي کشند... از اتفاقي که افتاده... با اينکه فکر مي کنم معلم هاي قديمي که فلک مي زدند و خط کش مي شکستند و خودکار لاي انگشت مي گذاشتند به اصول اوليه تنبيه بدني آشنا بودند.

نمي زدند به پشت گردن که قطع نخاع کنند. نمي زدند به گيجگاه دخترک دبستاني با کتاب که سه روز بعد؛ جمعه؛ بجاي خانه در بهشت زهرا بخوابد... با اين حال زياد هم يکطرفه به قاضي نرويم.

ببينم مگر تا حالا يکبار محض رضاي خدا نشسته ايم دو دو تا چهار تا کنيم از اين گچي که يک عمر به سينه معلم هايمان رفت، از اين حنجره هايي که سرطان گرفت و سکته هايي که سر کلاس کردند آماري بگيريم؟ نه! معلم ها به اندازه کافي مظلوم هستند....همه شان زخم معده گرفته اند...
مي دانم آنها که براي دغدغه هاي به حق مادي شان هر از چندي به صف مي شوند از کنار اين حادثه به آساني نمي گذرند.
مي دانم که مي داني اين وسط حال و روز آن معلم کابل بدست هم جاي ترحم دارد. او هم بچه همان روستاست و لابد دارد کتک هايي که خورده را پس مي دهد. بخت يار نبوده و فرهنگ؛ تزريق نشده بوده ورنه نيت او هم از روز اول فلج کردن شاگردش نبوده است.

به باورم اين اتفاق ها ريشه فرهنگي دارد مخصوصا در بعضي از روستاهاي ما... بايد بجاي اينکه فقط آخ و اوخي کنيم و اشکي بريزيم به فکر باقي اهالي مدرسه لالي باشيم. به جاي فقط احساساتي شدن به فکر فرداي علي کوچولو باشيم با آن لباس مرد عنکبوتي که لابد دوست داشت يک پا اسپايدرمن باشد.

اين خط و اين نشان. مثل روز برايم روشن است تا يک هفته ديگر همه مان يادمان مي رود بر او چه گذشت و يک عمر تنها مي ماند.

بنده خدا وزير آموزش و پرورش مي گفت علي نگران درسهاي عقب افتاده اش نباشد. معلم خصوصي مي گيريم راه بيفتد. خبر نداشت پزشکش يواشکي مي گفت دو تا شريان نخاعي اش قطع شده...علي که ديگر راه نمي افتد...

لينك | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 . 9:45 . سنا |





در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد مبنی بر اینکه : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

 *************************

این مطلبم سرقتیه

لينك | پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 . 10:49 . سنا |





امروز یه گروه از دانشجوها اومده بودن از روزنامه ی ما بازدید کنن. گر چه این قضیه ی تازه ای نیست ولی من تا امروز هدایت و صحبت برای دانشجوها رو انجام نداده بودم.وقتی همکارم گفت نوبت منه که سخنرانی کنم کلی دست و دلم لرزید.صحبت کردن و راهنمایی محصلا خیلی راحت تره چون اونا هنوز جسارت دانشجوها رو پیدا نکردن ولی دانشجوها چنان سوال پیچ می کنن که آدم دلش میخواد سرشو بکوبه به دیوار.رفتم تا جلوی در نمازخونه دیدم به به قرار بود فقط برای خانمها صحبت کنم ولی آقایون هم خانمها رو همراهی کرده بودن .یا خدا...زدم توی سرم(این اعتماد به نفس بالا کشت منو).بدون هیچ توقفی پیچیدم اومدم توی اتاق دست به دامن همکارم شدم که اون بره.آخه من توی دوران دانشجوییم فقط به خاطر حضور آقایون محترم هیچ وقت کنفرانس ندادم اونوقت حالا...همکارای منم که بی رحم...آخرش مجبور شدم برم.وسط سخنرانیم همکارم اس ام اس زد که هنوز زنده ای؟همون موقع یکی از آقایون داشت سوال پیچم می کرد.به اس ام اس همکارم خندم گرفت.جواب ندادم.توی دو تا از سوالا موندم.آخه اصلا قرار نبود من اونا رو همراهی کنم.آخرین لحظه بهم گفتن تو باید بری منم بدون آمادگی رفته بودم و اطلاعاتم کامل نبود زنگ زدم به یکی از همکارام اون دو تا سوالو تلفنی بپرسم دلش برام سوخت اومد کمکم.جاتون خالی وقتی اونو در آستانه ی در دیدم انگار فرشته ی نجاتمو دیده باشم.نمی دونید چقدر خوشحال شدم. اونقدر دانشجوها بهمون نیش زبون زدن و سوالای سیاسی پرسیدن که استادشون آخر بازدید از من عذرخواهی کرد.نکنید این کارها رو خوب نیست

لينك | سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 . 19:30 . سنا |





به خاموشي رسيدم
و كلمات
شبيه دندانهاي شيري
يكي،
يكي،
از دهانم ريختند
سرنهاده بر بالش فراموشي
قطره،
قطره،
شب تلخ را مكيدم
و پروانه هاي رنگي
از خاكستري هايم
گريختند
عقربه هاي كبود
و ماه
كه در گودال تنهايي اش
خزه بسته بود
وَ زني كه ديگر
زيبايي دستهايش را
به ياد نمي آورد...
روي شنهاي روان ابديت
لينك | دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 . 10:2 . سنا |





باران اردیبهشتی در تهران همه را غافلگیر کرد

لينك | یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 . 11:59 . سنا |





 ما ایرانیها چقدر پوست کلفت شدیم.من این توفیقو دارم که هر روز سایتهای خبری خارجی رو به خاطر کارم چک کنم. توی یکیشون نوشته آمریکا به عراق ۷۲ ساعت فرصت داده برای حمله(حالا جزییاتش بمونه).منم شیطنتم گل کرد به همکارم گفتم آمریکا ظرف ۷۲ ساعت آینده می خواد به ایران حمله کنه!منتظر بودم همکارم یه واکنش متناسب با این خبر وحشت آور نشون بده ولی اون در کمال خونسردی فقط یه لبخند ملیح زد و دوباره به کارش ادامه داد.داشتم با خودم فکر می کردم این تهدید هر از چند گاهی توسط این کشور ابرقدرت انجام میشه ولی چقدر جالبه که دیگه برای مردم ما اینقدر عادی شده که تا صدای توپ و تانگش نیاد کسی دچار نگرانی نمیشه.یادمه قبل از عید امسال و سال گذشته هم تهدید به طور جدی انجام شد ولی مردم ما در کمال خونسردی در حال خرید عید و سبزه و ماهی قرمز بودن.قربون مردم خودمون برم که اینقدر پوست کلفتن.

لينك | شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 . 13:47 . سنا |





لينك | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 . 10:35 . سنا |





همیشه آنچه را که دوست داری ببخش.پرنده ها را به درخت/شعرت را به آب/خوابت را به باد/دلت را به کوچه بغلی/خودت برو ساده و سبک/که آدمیان دزدهای سر گردنه ی مادر زادند/تطمیع شان کن/همه چیزت را ببرند/الا چیزی که فقط خودت می دانی چیست .

لينك | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 . 9:30 . سنا |





 

رهگذر دوست‌داشتني

                           عاشقت مي‌شوم دست آخر

به فریب همين حرف‌هايي كه نمي‌زني با من

جادو شده‌ام

به طلسم ِ آبي سكوتِ تو

وقتي از بي‌نشان‌ترين دوردست آمدي،

بدون زين و اسب و سبد،

مهربان بودی

و من،

از ميان تمام خدايان زمين

به آفريدگار ِ تو

و آيه‌هاي مقدّس چشمانت

                                    مؤمن شدم!

اما، تنها گمانِ اشتباه تو اين است؛

باور نمي‌كني عاشقت شده‌ام آخر ...

لينك | یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 . 8:25 . سنا |





-خدا خواست و پس از مدتهای مدید ی فرصت پیش آمد تا من و سرور و بهجت گشتی کوتاه در خیابان داشته باشیم.خدا مادر عزت را بیامرزد که فوت کرد و ما را کشاند تا مسجد.از مسیر برگشت دلمان نیامد هوای بهاری را رها کنیم و سریع خودمان را به اداره برسانیم.با این که آسمان سوراخ شده بود برکت خدا همچنان بر سرمان میبارید لجاجت کردیم و دست از پیاده روی زیر باران بر نداشتیم.به اداره که رسیدیم از سر دماغمان آب می چکید.جای شما خالی.

-امروز عجب کاری کردم.خبر سال ۸۴ را مبنی بر برکناری بی سرو صدای ۱۸ رییس دانشگاه از طریق  سیستم اس ام اس روزنامه ارسال کردم برای مسوولین کشوری و شخصیتهای علمی و....رییسم داغ کرد.

-دلم برایت تنگ شده... خودت را نشان نمیدهی؟

-اینترنت برایم مونسم شده...هر چند گاهی بد جوری نقره داغم میکند.

لينك | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 . 17:30 . سنا |





گاهی همين‌طوری از خانه بزن بيرون
بی‌خيالِ هر چه که هست!


وَهمِ هوا از حيرتِ نمورِ علف لبريز است
خنکاست
خدايی کن!
عشق همين است ديگر.


تو بايد از گردنه‌های باران‌گيرِ بسياری بگذری
اين را پايت نوشته‌اند.


دست بردار دختر!
گاهی بايد تنها برای يکی پاره‌نور،
شنيدنِ يک تکه، يک ترانه حتی
همتایِ صبوح‌کشانِ سحری
از هزار و يک شبِ اين آسمانِ خواب‌آلوده بگذری!


خيال کردی تو
عشق فقط لابه‌لایِ کلماتِ ساده‌ی من است؟
هوو ... راه‌ها مانده تا خيلی غروب!

 
لينك | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 . 12:23 . سنا |





قدردانی از دستهایی که هر روز شکوه آموختن را ترجمه می کند با کدام واژه معنا می یابد؟ما خورشید را از دستان تو به عاریه ربودیم تا بر فراز آسمان قلبمان طلوعی تازه بنشانیم...پر گرفتن از قله های مهربانی ات سر مشق هر شب و روزمان بود آنگاه که به سرانگشت نور و معجزه ی نگاهت بالیدیم ...وامروز در آستان حضرت عشق بر هر چه نام توست بوسه میزنیم ای سترگ تریم معنی حیات.

لينك | چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 . 12:12 . سنا |





تو راستی راستی باورت می‌شود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست می‌دهد
وهیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمی‌ریزد،
دلم را گم ‌کنم؟
منی که دیوارهای این شهر را دریچه‌ام
پروانه‌هایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز می‌دهم
----------------------------------------------------------------

*تگرک شکوفه های باغ ملک آباد را زد.یک سال انتظارم به بار ننشست...

لينك | سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 . 11:30 . سنا |





"کاش هرگز مرگ به کمین نان نمی نشست". ...
لينك | دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 . 11:1 . سنا |





می گویند چراغی به نام تو روشن است هنوز
که خورشید را
از خاموشی او به عاریه ربوده اند
نخیر آقا
 تنها پرندگانی که از فراز بی نیاز دریا گذشته اند
 می دانند
مرگ مخفی ترین محبت زندگی ست

لينك | جمعه ششم اردیبهشت 1387 . 11:12 . سنا |





حالم اصلا خوب نیست
 از همان گرگ و میش کله ی سحر
تا همین الان که آفتاب دارد آسوده می شود
هنوز ساعت : هشت و نیم شب است
عقربه ها خسته اند بی خیالند خاموشند
زمان از رفتن به جانب افعال اینده باز مانده است
 ماضی مطلق
آخرین لهجه ی بعید باد و ستاره و دریاست
سال هاست
 که رفتگر نارنجی پوش کوچه ی ما
هی پاییز را خلاف بادهای شمالی می راند و باز
 باران و برگ و رگبار ستارگان مرده را
پایانی نیست
هفته ها
 هزاره هاست
که هنوز ساعت : هشت و نیم شب است
ساعت هشت و نیم شب است

لينك | پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 . 8:30 . سنا |





آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

لينك | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 . 12:8 . سنا |





آقای همکار ما رییس انجمن موسیقی مشهد است وساعات خارج از اداره موسیقی تدریس می کند.چند روزیست که روسای شهرمان مشهد را مستثنا اعلام کرده اند و بنا شده در این شهر صدای موسیقی از هیچ سازی در نیاید و هیچ نجوای آهنگینی به گوش نرسد، تا احترام حريم حرم حفظ شود.

امروز عصر قرار است طي جلسه اي به همكارم محترمانه بگويند جمع كند بساط ساز و آوازش را!دارم با خودم فكر مي كنم كلاسهايي كه تابلو دارند را جمع مي كنند اما با كلاسهاي بدون مجوز و به اصطلاح زير زميني چه مي كنند؟

با صداي آهنگي كه از اتومبيل پر سرعت وسط خيابان عبور مي كند چه مي كنن؟با صداي اصفهاني كه هر روز از اسپيكر كامپيوتر من نوعي بلند است چه؟حتي زنگ آنگين موبايلها...؟مگر ميشود در زمان حال موسيقي را از زندگي حذف كرد؟!

ديشب عروسي بوديم جاي شما خالي. گمانم حريم حرم حسابي خدشه دار شد چون تا دير وقت در حال استماع صداي موسيقي و حركات موزون بوديم!!!!!!

-------------------------------------------------

آقای همکارما از جلسه برگشته و می گوید فقط در حد آموزش موسیقی محدود شدیم و نباید اجرا داشته باشیم.می گویم وقتی تدریس میکنید از سازهایتان صدا در می آید . میگوید گفته اند در این حد اشکالی ندارد!(شما متوجه شدید؟!من که نشدم)

لينك | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 . 11:35 . سنا |





هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و شروع جدیدی بسازد. هر کس می توانداز حالا شروع کند و پایان جدیدی بسازد.
لينك | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 . 9:50 . سنا |





بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
لينك | یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 . 13:6 . سنا |





حسودي نمي‌كنم/ نقطه

نه، من هرگزحسودي نمي‌كنم/ نقطه

به پيراهن‌ات / نقطه

يا روسري‌ات/ نقطه

يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه

من تنها

ـ تا سرحد مرگ ـ 

حسودي مي كنم به آن كفش‌هاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی

که رازهای پیچیده ی راه رفتن را

در شب مکاشفه

به تو آموخت

نه، اين جا ديگر نقطه نمي‌خواهد

لينك | یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 . 11:10 . سنا |




Home | Archive | Contact US | Tamplate Designer