|
... |
|
|
دلم جاده پر پیچ و خم می خواهد. از همان جاده های پر برف که گیر می افتی میان سرما و ترافیک ماشینهای مانده در راه و دستهایت را هی "ها" می کنی تا گرم شوی و نمی شود. از همانها که از شدت سرما پناه می بری به یکی از قهوه خانه های کنار جاده تا چای گرم بطلبی و ولو می شوی پشت میز کهنه ی چوبی که بوی نا میدهد. از همان جاده های برفی که بی خیال هوای زمستانی اش دوغ های آبعلی را می گذارند زیر آبشار و مردم دسته دسته جمع میشوند به هوای خوردنش. دلم تماشای آن دختری را می خواهد که با لباس کاموایی چند رنگش دست انداخته بود روی شانه آقای کناری و پشت به منظره ی وسیع پر از برف ژست گرفته بود برای قابِ خاطره در یک تصویر ماندنی.
ولی دلم نمی خواهد میان این همه زیبایی کسی باشد که تمام این دلخوشیها را خراب کند روی سرت بس که غر بزند که جاده فلان است و مسافرت بهمان!!!!
|
|
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
راز |
|
|
يك روز صبح،
در ميان سطرهايم،
پيدا مي كنند مرا
با نامه اي كه
براي تو نوشته ام.
براي تو نوشته ام؛
« كار از كار گذشته بود ديگر،
چشمهايم راز نگه دار نبودند!»
 |
|
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
اعتماد به نفس اين كوچولو منو كشته! |
|
|
یک کودک 12 ساله روز جمعه با حضور در ستاد انتخابات کشور، برای نامزدی در انتخابات دهمین دوره ریاستجمهوری ثبتنام کرد.(اين ستاد انتخاباتم هر كي هر كي شده. منم برم ثبت نام )

گفته اگه ريييس جمهور بشه باباشو توي دولت راه نميده
راست ميگه بچه اونجا خويشاوند سالاري كه نمي خواد راه بندازه. بگردمش كه از دولتمردامون بيشتر حاليشه(البته بچه ترسيده باباش بياد هي بهش امر و نهي كنه حالشو بگيره)
ادامه مطلب
|
|
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
نفس عميق |
|
|
هر روز بهار همراه من است.از بيد مجنون جلوي خانه رو به رو تا شمشادهاي و درختهاي توت كنار بلوار و بعد آن پارك كوچك زيبا و باغ دانشگاههاي رديف شده ي انتهاي بلوار. بعد هم عطر اقاقيا ست و گلهاي رز.
چند سال پيش بود كه مريم تيتر زد "اينجا شهر اقاقياست" تا آن موقع نمي دانم چرا اينقدر دقيق نشده بودم به شكوفه هاي سفيد و خوش عطر درختهاي كنار خيابان.
از آن موقع فهميدم بهار كه مي شود عطر توت و شكوفه هاي اقاقيا در اين شهر همه جا همراه مردمند.خوب نگاه كردن هم هنر مي خواهد.حالا صبح كه مي شود بيشتر از آن كه شوق كار باشد شوق عطر بهار است كه مرا از خانه بيرون مي كشد.پنجره ها را باز كنيد... |
|
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
طلوع كن فردا! |
|
|
يادآوري خاطرات نا خوشايند حالم را بد مي كند.دوباره انگار تمام آنها تكرار مي شود و هي خراش مي اندازد روي دلي كه هيچ جاي سالمي ندارد.يك گزارش تاسف بار مانده روي ميزم كه هي بالا و پايينش مي كنم تا قافيه خوبي از آن بيرون بكشم و نمي شود. ساعات گذشته هم حين كار چشمم به كسي افتاد كه او هم لگدي به دلمان زده و گذشته بود.
نه، امروز روز من نيست...
---------------------------------------------------------------
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم. |
|
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |