|
جاده يعني رفتن اما خستگي/جاده يعني راههاي زندگي |
|
|
جاده يعني عشق ، يعني بندگي / بوي باران در تمام تشنگي |
|
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
"ت" مثل آخر طاقت |
|
|
زندگي،
نقطه سر خط
بي وفايي شده عادت
تو نوشته بودي
ديدار
سه تا نقطه
تا قيامت
عزيزم !
نقطه ته خط
برو با خيال راحت
كليك |
|
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
حاشيه سفر |
|
|
اين همايش روابط عمومي الكترونيك هم بهانه اي بود براي اين كه بعد از شش سال ما به قول رويا جان تهران را به قدوم خودمان متبرك كنيم .قرار شدصبح با اولين پرواز بروم و شب با آخرين پرواز برگردم. قرارمان ۱۵/۶ صبح فرودگاه شهيد هاشمي نژاد مشهد با مدير مسوول روزنامه بود.(گاهي زندگي ناخواسته طنز مي شود).تا حالا در معيت رييس روسا سفر نكرده بودم.مدير مسوولمان را در سفر بهتر شناختم .برايم بيشتر از اين كه رييس بازي در بياورد پدري كرد.مثل مرغي شده بود كه مواظب جوجه اش است تا آسيبي نبيند و البته مدير مربوطه هم سفارش كرده بود خيلي رسمي و اداري باشم. من هم از آنجايي كه خيلي حرف شنو هستم آنقدر مواظب شئونات اسلامي بودم كه تقريبا خفه شدم. كنار مدير مسوول آنقدر هول شده بودم كه وقتي نشستيم روي صندلي حتي نتوانستم كمربندم را ببندم.در حالي كه مطمئن بودم مدير مسوول محترم زير چشمي طرز بستن كمر بندم را مي پايد .خدا را شكر چشمهايش را به بهانه خوابيدن بست تا من فرصت بيابم با سرعت نور دوباره كمربند را زيرورو كنم و بالاخره ببندم.و اما...........
همايش پر باري بود،از برتر شدن وبلاگ روزنامه و تقدير شدن از رسانه مان به عنوان حامي رسانه الكترونيك گرفته تا سخنراني هاي شخصيتهاي برجسته و يادگيري ما (نه اين كه سرا پا گوش بودم!)و البته...خوردني هاي رنگين كه اصلا اصلاح الگوي مصرف را رعايت نكرده بودند.(براي من كه خوب بود).
از معرفت دوستانم بيش از همه شرمنده شدم. از وقتي وارد تهران شدم تلفن و مسيج داشتم تا وقتي رفتم.(فقط اين وسط بعدا گوش فري رو مي كشم). بچه هاي دفتر تهران را خيلي وقت بود نديده بودم و خيلي خوشحال شدم. "د" وسط همايش زنگ زد و منم ذوق زده خبر موفقيتمان را دادم. بعد از همايش آقاي "م.ت"حسابي شرمنده ام كرد قرار بود فقط بيايد و كاري را به من محول كند اما از غرب تهران مرا تا شرق تهران به منزل عمويم رساند. بين راه آقاي"ح.الف" از اساتيد خوبي كه توفيق داشتم طي مصاحبه اي با ايشان آشنا شوم زنگ زد تا روز روابط عمومي را تبريك بگويد(براي اين يكي دلم مي خواست بروم زير زمين)چون خودش مدير روابط عمومي يك سازمان بزرگ است و در واقع من بايد پيش قدم مي شدم. مريم كه خودش استاد دانشگاه است و كلاس داشت و وقت دكتر،عصر پس از اتمام كارهايش هر نيم ساعت زنگ مي زد كه فلاني كجايي بيا منزل ما.چقدر دلم ميخواست فرصتم بيشتر بود و از خجالت همه در مي آمدم. زن عموي گرام هم كه با وجود اين كه ميدانست اهل شام نيستم سفره اي رنگين انداخت براي نيم ساعت ماندنم در خانه شان.
شب در فرودگاه آن دوست مهربان ساکن قم هم نگذاشت غريبي كنم در همان نيم ساعت رسيدنم به فرودگاه تا پرواز انگار كنارم بود و هم صحبتم. از همه متشكرم. |
|
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
سفره ی دلم دوباره باز شد |
|
|
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد سفره ی دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده وصمیمی است بوی شعر و داستان نمی دهد : ... با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه یک دریچه آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دو تن گر زمین دهد ، زمان نمی دهد فرصتی برای دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ کس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد کس ز فرط های و هوی گرگ و میش دل به هی هی شبان نمی دهد جز دلت که قطره ای است بی کران کس نشان ز بیکران نمی دهد عشق نام بی نشانه است و کس نام دیگري بدان نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان نان و گل به میهمان نمی دهد نا امیدم از زمین و از زمان پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد خواستم که با تو درد دل کنم گریه ام ولی امان نمی دهد ... |
|
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
دوراهي |
|
|
می دانم که همه ی حر فهایم تکراریست مثل کوبیدن بر دری بسته بی امید باز شدن
اما چه کنم؟ دوباره رنگ نگاهم پریده است دو باره صدایم نفس نفس می زند
کسی از کوچه دلم نمی گذرد کسی جوانیم را با خود می برد چیزی در قلبم فرو می ریزد چیزی در من تمام می شود
مثل کودکی هایم که مرده اند
و من دوباره تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد بی حضور خورشید بی نور ماه و در تمام راه باد در گوشم آواز خواهد خواند و من با خود گل های یادگاری خواهم برد و آرزو می کنم که رد پایم به این زودی پاک نشود
و سر انجام خواهم رسید به آن دو راهی همیشگی زندگی کردن یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟
شاعر:؟ |
|
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
جاده، همیشه در دست تعمیر است...! |
|
|
۱.
" رفتن حزن انگیز ترین فعلها ست " با این حال باید رفت وقتی پاها از صرافت ایستادن باز می مانند و ماندن را بی طاقت می شوند
۲.
حالا که می روی کفش هایت را جا بگذار پاها ، بی کفش ، در گمان جاده ها بر می گردند
فاطمه عباسی
|
|
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
27 اردیبهشت مبارک(بر یه عده خاص نه همه) |
|
|
همیشه فکر می کردم اگه بعد از این همه سال برم تهران چقدر برنامه دارم.حالا میبینم دارم میرم و اونقدر وقتم فشرده ست که به هیچ کاری نمیرسم |
|
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
ركسانا آزاد شد |
|
|
ركسانا صابري هم آزاد شد.به سرعتم بايد از ايران خارج بشه.(اينو سايتا نوشتن از خودم در نميارم) .بعد از آزادي هم به خاطر تجمع خبرنگارها جلوي در منزل پدريش مجبور شد در يك هتل مستقر بشه.ابطحي در سايت خود نوشته:دو بار قبلا با ايشان مصاحبه کرده بودم ولي تلفنش را نداشتم. اصلا گمان نميکردم که روزي اين دختر خانم جوان و ساده به برکت سياست و انتخاب اوباما و انتخابات ايران اين قدر چهره سرشناس بينالمللي شود. ماجراي رکسانا از اتفاقات سخت براي نظام جمهوري اسلامي بود. به تناسب مسائل جهاني و داخلي جرائم مختلفي براي او اعلام شد، از خريد و فروش مشروبات الکلي تا مصاحبه بدون مجوز و جاسوسي. اين روش خوبي براي رسيدگي نبود. اعتمادي در جامعه براي اين قوه که بايد فصلالخطاب اعتمادبخش باشد، ايجاد نميکند و به حرمت قضاوت آسيب فراوان ميرساند. اساسا اين غيراخلاقيترين شيوه است که جان و آزادي افراد در حوادث سياسي و فراز و فرودهاي بينالمللي مورد بده و بستان قرار گيرد. حرمت کرامت انسانها و حرمت قضاوت در اين است که نموداري از اتفاقات سياسي در آن موثر نباشد. در ماجراي رکسانا صابري برداشت جهان و برداشت افکار عمومي داخلي و بينالمللي اين شد که يک انسان در معرض مجادلات سياسي قرار گرفت.
کسي که تا چند روز پيش به 8 سال زندان محکوم شده بود، امروز آزاد شده است و بايد زودتر از کشور هم خارج شود... |
|
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |