|
تخیلی |
|
|
از نیمه های دیشب آسمان اینجا ناآرام است.مدام ابرها در هم می لولند و آسمان قلمبه می شود و رعد میزند و می غرد و می بارد.مابینش دو سه ساعتی آفتاب می آید ورنگین کمانی ظهور می کند و همه شهر شاداب می شود و باز همان قصه ی باران و ابر و ....خلاصه حسابی مشهد شمالی شده.نمیدانم چرا از صبح دلم می خواهد همان "حنا دختری در مزرعه" باشم. دلم می خواهد پای دار قالی بنشینم و رنگها را پایین بکشم و نقش بیندازم و زیر لب آواز نقش قالی را زمزمه کنم حتی اگر خون سرانگشتان جا بماند لای گره ها.
دلم می خواهد وسط یک باغ خانه ای با چند اتاق تو در تو داشته باشم که سقفش شیروانی باشد و زمینش خاکی و اولین کار هر صبح من این باشد که برای مرغ و جوجه ها و غاز و اردکهایم دانه بپاشم. گاوها را بدوشم و گوسفند ها را به چرا ببرم.
دلم می خواهد از هر اتاق دری به حیاط پشتی باز شود که در آن سبزیجات کاشته باشم و هر روز برای غذایم ناخنکی به مزرعه بزنم از سر کیف. بادمجانهای و گوجه های تازه را بچینم و خوشمزه ترین خورش دنیا را با برنج درجه یک طارم خودمان بپزم و شب آخرین نفری باشم که چراغها را خاموش می کند و سرم را بگذارم روی بالش لوله ای که طرح ملحفه اش گلدوزی دست خودم باشد.
دلم می خواهد وقتی می خوابم بوی نم سقف چوبی مرا تا سر حد مستی ببرد و شوق زندگی در رگهایم بدود.
بخدا خودم میدانم برای بهتر شدن حالم هیچ دارویی مناسب تر از اقامت در یکی از روستاهای شمال نیست،حتی اگر یک اتاق زیر شیروانی باشد.
خلاصه ـ لااقل ـ کارگر اگر خواستید من در خدمتم |
|
پنجشنبه هفتم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
دارم صبوري مي كنم |
|
|
تا مرگ ، خسته از دقالباب نوبتم
آهسته زیر لب... چیزی، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا ...
مثلا وقت بسیار ... نیست و ... |
|
سه شنبه پنجم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
اين همه از دست دادن كاش به دست آوردني در پي داشت |
|
|
هیچ کس صاحب هیچچیز نیست، همهچیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست دادهاند همیشه فکر میکنند آن چیز برای همیشه ماندگار است و در آخر نتیجه گرفتهاند هیچ چیز واقعاً به آنها تعلق ندارد. از نوشته هاي روياي خوبم كه هميشه از وبلاگش درس گرفته ام |
|
سه شنبه پنجم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
بيا و آسمان چشم هاي عاشق مرا
ببين به روي گونه ام چگونه چكه مي شود
................
کسی بیاید قلمم را به جرم نوشتن عاشقانه بشکند. |
|
شنبه دوم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
لحظههایت که پُر شوند،
باز خودت خالی میمانی!
آنقدر خالی،
که دلهرههای کوچک پُرت میکنند...
نمیدانستم،
دریا که خطابَت کنم،
طوفانی میشوی!
آسمان که بنامَمَت
قطعن ابری!
و خدا نکند که آفتاب
زبانم لال
حتمن غروب خواهی کرد
و خونِ تمامِ آفتابگردانهایِ دنیا
میافتد به گردنَم!
نسترن وثوقی |
|
جمعه یکم خرداد 1388 |
|
|
| |