|
... |
|
|
غريبي اين نيست كه دور از زادگاهت باشي زمانی که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت آنگاه تو غریبی . بخدا نگاهش را كه به ديگري بفروشد تو غريب مي شوي |
|
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
*شما مبحث انتخابات و مرور مدام اخبار و انتخاب بهترينهاي جنجالي بدون موضع گيري سياسي و نوشتن گزارش براي يك ويژه نامه با چند سوژه و افتتاح يك پروژه(اين يكي به من ربط نداره فقط تركشاش من و بقيه رو مي گيره) بگذاريد كنار هم تا متوجه بشويد مفهوم اصطلاح "سرم شلوغه" يعني چه؟
پس گله نکنید اگر این روزها کمتر به شما سر میزنم و کامنتهایم خلاصه است.
*دیشب رفتیم وسط شهر خرید کنیم اما یک دفعه چشم باز کردیم و خودمان را وسط جمعیت بین طرفداران احمدی نژاد و موسوی یافتیم. چاره ای نداشتیم مگر این که با جمعیت هم نوا شویم.خلاصه عکس آقای مهندس "م..." را (خوشم میاد هیچ کدومتون متوجه نمیشین کیو میگم )از ماشین گرفتیم بیرون و صدای بوقمان را انداختیم به سرمان که یعنی ما هم بلـــــــــــــــه!!!!!
*فيلم آخر شب شبكه ۲ ديشب كه اسمش را متوجه نشدم،چقدر در نقش اولش خودم را يافتم. نويسنده كودك بود از تبار بريتانيا. كم حرفي كه زياد مي نوشت و به نقاشي علاقه وافري داشت و دل باختگيش با ديوانگي عجين بود. حتي پا به پاي تنهايي كه برگزيد و گريه هاي شبانه اش ديوانگي كردم در آن وقت شب و تنهايي خودم.
|
|
دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
هر شب وقتی که آخرین عابر هم از کوچه پس کوچه های شهر به خانه می خزد و آخرین چراغ هم خاموش می شود یاد تو زیر پوست تنم جوانه می زند و خاطرت مرا سر سبز می کند چنان بی تاب می شوم که دلم برای لحظه ای دیدار بی صبر و بی قرار. گوش کن تیک تاک ساعت آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد چه بی درنگ می ایند و چه پر شتاب می روند می ایند تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند و می روند تا ذره ذره گرمی این آتش افتاده به جانم را با خود ببرند چه خیال باطلی چه سعی بیهوده ای از این همه کوشش بی حاصل چرا خسته نمی شوند؟
فریبا ششبلوکی |
|
جمعه پانزدهم خرداد 1388 |
|
|
| |