هر روز كه از خانه ميزنم بيرون،به اداره كه مي رسم،مقابل دوربين مخفي اداره پله ها را دو تا يكي مي كنم.چادرم را ميكشم توي صورتم تا كسي به بيرون آمدن موهاي قهوه اي ام خرده نگيرد. در اتاق كه باز مي شود مثل هميشه اول آقاي "ج" كه رو به روي در است را مي بينم كه سرش را فرو كرده توي روزنامه و بخار از روي ليوان چايش بلند ميشود. خانم"ب" گوشي تلفن دستش است و تند تند چيزي يادداشت مي كند.
من به آقاي "ج"سلام مي كنم و او نگاهش را از بالاي روزنامه به من مي اندازد و جواب ميدهد و دوباره در لاك خودش فرو مي رود. دست"ب" را به گرمي مي فشارم و او با خودكار دستم را مي فشارد. آهسته پشت ميزم مي نشينم و تا كامپيوترم لود شود فرصت دارم كارهايي كه بايد انجام بدهم و كارهاي نيمه كاره را در ذهنم مرور كنم. ولي همين كه لود شود قبل از بالا آمدن فيدريدر دلم نمي آيد كامنتهاي شما را نخوانم. وبلاگهايي كه سفارش كرده اند سر بزنم را باز مي كنم.فيدريدر اخبار را از گوشه سمت راست مانيتور نمايش مي دهد.
"ب" گوشي تلفن را مي گذارد و احوال پرسي مي كند و چاي تعارف مي كند. من تشكر مي كنم و تمام نگاهم به مانيتور است و نوشته هاي شما و اخباري كه تند تند مي آيند و مي روند.دلم شور مي زند. هم براي انتخاب اخبار جديد هم براي نوشته هاي قشنگ شما كه بي كامنت رد نشوم هم براي گزارشي كه به آقاي "ر" قول داده ام تحويلش بدهم. هم خرده كارهايي كه بين خبرها بايد براي رييس انجام بدهم. اين وسط از وبلاگ اداره كه بايد به روز كنم هم يادم نمي رود.
تا ظهر شود اما چند بار بي آن كه كسي ببيند قطره اشك گوشه چشمم را پاك مي كنم و چند بار بغض كهنه را فرو مي دهم و چند بار شعر "دوستت دارم"مصطفي مستور را در دلم مرور مي كنم و به روي همكارانم لبخند ميزنم...
پ.ن۱:يكي از دوستان قول داده ظرف چند روز آينده بيايد ديدنم، اين روزها نگاهم مدام به تقويم است.
پ.ن۲:محبوبه برايم كتاب خاله بازي بلقيس سليماني را آورده و من هر روز عصر به جاي اين كه بخوابم مي نشينم پاي كتاب و واقعا لذت مي برم از شخصيت محكم ناهيد با آن سطح سازگاري بالايش كه بايد سرمشق شود برايم.
پ.ن۳: به "ع" مي گويم سبك داستان نويسي اين كتاب جرات مرا براي نوشتن بالا برده و او طوري تشويقم مي كند كه خيال مي كنم اگر همينطور پيش برود حتما در آينده نزديك نويسنده اي مشهور مي شوم!!!!!!!