|
|
|
|
کودکانه نوشتی
«دوستت دارم»
حالا دیوارهای کاهگلی
فرو ریختهاند
و دست خط تو را
- باران-
در شهری سیمانی
به دستم رساندهاست.
ضيالدين شفيعي |
|
شنبه چهاردهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
اي عزيز! |
|
|
انسان، آهسته آهسته عقب نشيني مي كند. هيچكس يكباره معتاد نمي شود يكباره سقوط نمي كند يكباره وا نمي دهد يكباره خسته نمي شود، رنگ عوض نمي كند، تبديل نمي شود و از دست نمي رود. زندگي بسيار آهسته از شكل مي افتد و تكرار و خستگي، بسيار موذيانه و پاورچين رخنه مي كند. بايد بسيار هوشيار باشيم و نخستين تلنگر ها را، به هنگام و حتي قبل از آنكه ضربه فرود آيد، احساس كنيم. هرگز نبايد آن روزي برسد كه ما صبحي را با سلامي محبانه آغاز نكنيم. خستگي نبايد بهانه يي شود براي آنكه كاري را كه درست مي دانيم، رها كنيم و انجامش را مختصري به تعويق اندازيم. قدم اول را، اگر به سوي حذف چيزهاي خوب برداريم، شك مكن كه قدم هاي بعدي را شتابان برخواهيم داشت. ما بايد تا آخرين روز زندگي مان _ كه اينگونه به دشواري بر پا نگهش داشته ييم _ تازه بمانيم. به خدا قسم كه اين حق ماست.
نادر ابراهيمي |
|
جمعه سیزدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود . اما زخمی در پهلو دارم . زخمی که به دشنه ای تیز ، پدر برایم به یادگار گذاشته است .
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان . زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند .
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست . پس زخمهایت را گرامی دار . زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد ؛ و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست .
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر .
پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و ...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .
میراث پدر علیه السلام !
" نظر آهاری" |
|
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
اگر رد پای کلماتم آن چنان محکم نیست
ببخش مرا
مدتهاست پای احساسم می لنگد
آوا |
|
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
با سلام ... |
|
|
حر مت نگه دار
گلم
دلم
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام
و عطر آویشن..
پناهي |
|
دوشنبه نهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
معنای زندگی |
|
|
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی.... |
|
یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
شفیعی کدکنی از ایران رفت |
|
|
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که ...
ادامه مطلب |
|
یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
|
|
| |