|
روايت يک روز تلخ در مترو پايتخت |
|
|
در يک ظهر بسيار داغ تابستاني، دل به خنکاي واگن مترو سپرده بودم که متوجه حضور يک دستفروش خانم با دختر بچه اي حدوداً شش ساله شدم. خب اين که چيز عجيبي نبود اما اين خانم را تا به حال در مترو نديده بودم و البته ناشيانه رفتار کردن اين دستفروش نيز به روشني حکايت از تازه کار بودنش داشت. او هيچ چيز نتوانست بفروشد از آن عجيب تر اينکه ساک فروش خرت و پرتهاي اين زن، ساک بچه بود يا به عبارتي از آن دست ساکهاي مخصوص حمل وسايل نوزاد که البته هنوز هم مي شد شيشه شير نيم خورده اي در جيب کناري اش ديد. «سحر» دختر شش ساله زن چند عدد دستمال کاغذي جيبي را از مادر گرفت و از در حايل واگن مخصوص بانوان به قسمت عمومي رفت و در هجوم مسافران مرد گم شد. نرسيده به ايستگاه امام خميني هرچه مادرش او را صدا زد نشنيد. قطار در ايستگاه نگه داشت و راه افتاد و مادر و سحر نتوانستند از آن پياده شوند. تازه متوجه شدم فرزند يک سال و نيمه اين زن در کنار دست يک مسافر نشسته تا بيش از اين مزاحم کسب مادر نشود. دستفروش مجبور شد يک ايستگاه بعد پياده شود و به خط مقابل رفت تا دوباره به ايستگاه امام خميني برگردد و بتواند خط عوض کند. اين معطلي نيم ساعته يعني نيم ساعت بيشتر خستگي، نيم ساعت بيشتر سرپا ايستادن و احتمالاً بچه بغل کردن و نيم ساعت کمتر فروختن اجناسش.اين قدر همين فکرها زن را عصبي کرد که به محض پياده شدن از واگن بچه کوچکش را روي صندلي گذاشت و شروع به کتک زدن وحشيانه دختر خردسالش کرد. موهايش را کشيد و سرش را به ديوار زد، گونه اش را گاز گرفت و چند پس گردني محکم به کودک زد، آنقدر که سحر تعادلش را نتوانست حفظ کند و با صورت زمين خورد. اما اين صحنه ها آنقدر آزارم نداد که سکوت دخترک و گريه نکردن او ... ادامه مطلب |
|
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
« غصهام اين نيست كه نيستي تا طعم لحظههايم را برايت اساماس كنم كسي نيست لحظههاي بيتويي را گزارش كنم»
سيد علي كاشفي خوانساري |
|
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
باور كن |
|
|
انتظار در خيابان بيقرار شمارش ثانيهها براي لحظۀ ديدار باور كن! ماه از اين بالاتر نميآيد |
|
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
انسان بدون گریستن سنگ می شود |
|
|
این زمان گرفتاریهایمان خیلی زیاد است،با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛اینطور در گرفتاری هامان غرق نشویم و از یاد نبریم که قلب انسان ، بدون گریستن،می پوسد؛و انسان بدون گریه سنگ می شود.
من از آن می ترسم،بسیار می ترسم،که باور ِچیزی به نام ِ"زندگی،مستقل ِاز زندگان"،آهسته آهسته ما را به چنگ ِ خشونتی پایان ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بیرحمی،در ذات زندگی است؛بیرحمی هست حتی اگر بیرحم وجود نداشته باشد.
این نکته بسیار خطرناک است،حتی خطرناک تر از خودکشی.
"بی اشک،چشمان تو ناتمام است
و نمناکی ِجنگل نارساست"...
زنده یاد نادر ابراهیمی |
|
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
|
|
| |