|
امان از اين بغض هميشگي |
|
|
خدايا!شباي احيا فقط براي ديگران دعا كردم. هر چي فكر كردم يادم نيومد براي خودم چي بخوام.حالا نه شب احياست نه جوشن كبير مي خونم اما يادم اومده براي خودم چي بخوام.
خدايا تحمل منو زياد كن.آمين!
.............................................
من امشب تا سحر بیدار می مانم دلم دریای طوفانیست نگاهم می شکافد آسمانها را و جایت پیش من خالیست! * من امشب مشت می کوبم به دیواری که دلگیر است خودم هم خوب می دانم برای آرزو دیر است! * من امشب داد خواهم زد دلم لبریز فریاد است به روی خاطرات بد صدای زوزه ی باد است * برو با خود ببر دیگر از این جا ردّ پایت را به آتش می کشم امشب تمام نامه هایت را... *
.
.
.
فريبا ششبلوكي |
|
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
خیلی زود که برگردی باز برای بی تو ماندن من هزاره ای ست که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور به خواب سایه خواهد برد سفر به سلامت |
|
دوشنبه سی ام شهریور 1388 |
|
|
| |
|
ترانه آغاز |
|
|
در من هزار حرف نگفته هزار درد نهفته هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند .
.
. با من که زخم های فراوانی بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند هر قصه یک ترانه هر ترانه خاطره ای دیگر هر عشق یک ترانه ی بیدار است در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن تا درد مشترک زبان مشترکمان باشد
.
.
. من شعر می نویسم تو با ترانه های عاشق من ، عاشق تو با ترانه های تشنه ی من دریا بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی تو گریه می کنی تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی .
.
. یعنی که با منی دیروز امروز تا هنوز و همیشه ایا زبان مشترک این نیست ؟ ... اردلان سرافراز |
|
دوشنبه سی ام شهریور 1388 |
|
|
| |
|
از این پنجره به بعد من از دنیا می ترسم |
|
|
دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد از امروز ناگزیر پنجره فقط دیوار می بیند که سایه ها در آن می میرند و ماه همیشه از نیم رخ شیشه ای دور به خانه می نگرد از این پنجره به بعد من از دنیا می ترسم تو می گویی تاریک می بینم ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست نه که فکر کنی من پسر آسمانم که از آن پنجره تا این معجزه ی سطری گذشته ام نه که نه من همان توام که زیر ماه می میری من از روشنی روزها نمی گویم از اینکه چیزی برای خنده ندارم سر به زیر حرف می زنم همیشه که نباید چراغ چهار راه پیش پایمان سبز شود گاهی خوب است دیر به خانه برسیم دیر از خانه دراییم از این چراغ به بعد می بینی کسی برای مردن به خیابان نمی اید و انگار قرار این مدار بود که زود به خانه برسیم زود از خانه دراییم و زندگی را به خانه ببریم ولی تو همان منی که هر روز برای مردن به خیابان می ایم هر روز برای مردن به خانه می روم
ولی من همان توام که ته سال تنگ کوچکی از عید به خانه می بری وقتی ماهی هست کسی برای زندگی به خانه می اید وقتی ماهی نیست کسی برای مردن به خانه می اید از امروز ناگزیر پنجره فقط دیوار می بیند که سایه ها در آن می میرند همیشه که قرار نیست پنجره رو به دنیا باز شود از امروز ناگزیر این مدار بر این قرار می چرخد گاهی ته روز ته فنجان قهوه و نواری که خالی است یک پنجره به جایی دور باز می شود
هيوا مسيح |
|
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
توصيه دوستانه |
|
|
بدبيني و بدگماني نسبت به ديگران يك ويژگي شخصيتي است كه به گفته دانشمندان به خصومت و دشمني بازميگردد و خــطـر ابـتلا به بيماريهاي قلبي را افزايش مـــيدهـــد. ايـــن افــراد اغـلــب در رفـتــار مـردم انگيزشهاي خصمانه پيدا ميكنند. دكتر بويل در مــطــالــعـات خـود نـشـان داده افـراد بـدبين 25درصد بيش از ديگران در معرض ابتلا به بيماريهاي قلبي هستند و به مراتب استرس بيشتري را در طول زندگي تجربه ميكنند.اگر شما هم صادقانه تصور ميكنيد كه هركدام از اين مشكلات را داريد، از همين امروز به خاطر سلامت خودتان هم كه شده براي رفع آن تلاش كنيد.
پ.ن:اينو به خاطر خودم نميگم ،به خاطر خودت ميگم. لااقل به خاطر سلامتي خودت اين همه بد بين نباش! |
|
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
بگو... |
|
|
کجای پیچ درختان و فراموشی آفتاب راه ، به تنهاترین خانه ی جهان می رسد ؟
|
|
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
ایستگاه |
|
|
مسافرانی بی مقصد--
وصندلی هایی که از ازل ِ خاطره ام،
جایی نداشتند!
کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...
جوانی،
--دست در زیر چانه --
بر بخار شیشه، نقش تشنگی ماهی را می کشد...
پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه
پیاله ای خاموش... -- وپُر-- از خالی ِ رویا.
من اما...
هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم
فریادی می زنم:
«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار... پیاده می شوم!»
هدا رستمی |
|
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
آدم برفي |
|
|
نه چشم های زغالی رنگم
بوی زمستان می دهد
نه جامه ی سپید برازنده ام
من،
مجاور خنده ای
دور از دستم
که هر بهار یا زمستان
یا ...
فرقی نمی کند!
کدام روز سال
برای خندیدن خوب نیست؟!
دکمه های پیراهنم را اگر ببندی
تا زمستان دیگری تاب می آورم
در خنده هایت!
خیالت راحت!
چتر را برای خودت بردار
آدم برفی ها
بدون چتر
به دنیا می آیند
و
بدون چتر
می میرند
...
چشم های زغالی من
اما
بوی زمستان نمی دهد
و این پیراهن سپید برازنده!
من،
مجاور خنده های توام
و بی خنده هایت
دنیا را
به رنگ چشم هایم می بینم.
یا عشق
حسین منزوی |
|
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
بر روي ريلهاي زمان خيره مانده ام
شايد تو را بياورد از راه يك قطار |
|
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
|
|
| |