-خدا خواست و پس از مدتهای مدید ی فرصت پیش آمد تا من و سرور و بهجت گشتی کوتاه در خیابان داشته باشیم.خدا مادر عزت را بیامرزد که فوت کرد و ما را کشاند تا مسجد.از مسیر برگشت دلمان نیامد هوای بهاری را رها کنیم و سریع خودمان را به اداره برسانیم.با این که آسمان سوراخ شده بود برکت خدا همچنان بر سرمان میبارید لجاجت کردیم و دست از پیاده روی زیر باران بر نداشتیم.به اداره که رسیدیم از سر دماغمان آب می چکید.جای شما خالی.
-امروز عجب کاری کردم.خبر سال ۸۴ را مبنی بر برکناری بی سرو صدای ۱۸ رییس دانشگاه از طریق سیستم اس ام اس روزنامه ارسال کردم برای مسوولین کشوری و شخصیتهای علمی و....رییسم داغ کرد.
-دلم برایت تنگ شده... خودت را نشان نمیدهی؟
-اینترنت برایم مونسم شده...هر چند گاهی بد جوری نقره داغم میکند.
