|
|
|
|
تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت اگر چه سحر صوتت جذبه ی داوود با خود داشت
زماني،وقتي تو تازه رفته بودي از حرص نبودنت،انرژيم را روي سابيدن زمين و ظروف و ميز و رفت و روب خانه خالي مي كردم.حالا مي نشينم يك گوشه و خيره مي شوم به سراميكها يي كه از بس خاك خورده اند به خاكستري مي زنند. خيره مي شوم به پرده آشپزخانه كه خيلي وقت است از نيمه كنده شده به انبوه ظرفهاي نشسته و مورچه هايي كه ظرف شويي را بالا و پايين مي روند. دست و دلم به كار نمي رود. ديگر آنقدر دور شدي كه تلاش براي تسكين دلتنگي ام بي فايده است .دارم كم كم نبودنت را باور مي كنم فقط نميدانم بالاخره بغض نبودنت چقدر...تا كي...تا كجاي زندگي قرار است همراهي ام كند؟! |
|
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |
|
|
| |