تبليغاتX
آينه هاي ناگهان - براي شماهاي مهربان مي نويسم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را از یاد نمی برد

گاهي آدم تمام حرفهايش ته مي كشد. نه مثل وقتي كه خودمان تمام مي شويم و ديگر هيچ صبحي با طلوع خورشيد به هيچ جنبنده اي سلام نمي گوييم. مثل وقتي كه در لاك خودمان راحت تريم و دلمان مي خواهد بي حرف و حديث فقط گه گاه نگاهي به عبور عابران گذرگاه بيندازيم و دوباره در لاكمان فرو رويم.تحمل اين حركت براي آنها كه هر روز ما را همراه هميشه حاضر ِ اين دنياي مجازي مي دانستند، شايد آسان نباشد. اين كه هر روز حرفهاي دل خودمان را از زبان يك همدل بخوانيم برايمان مي شود عادت.خودمان را كه حذف مي كنيم،فقط خودمان سبك مي شويم از دلشوره ها،از ناتواني در بيان آنچه دلمان را مي آشوبد. مي خواستم خودم را مدتي در خفه قان حرفهاي بي اثر و حديثهاي مكرر دلواپسي هاي زندگي دفن كنم،شما نمي گذاريد. شماهايِ مهربان نمي گذاريد.شماهايي كه تك تك پيغامهاي خصوصي و عمومي تان را هر روز مي خوانم و هضم نمي كنم كه چرا به يك وب نويس گم نام اين همه لطف داريد؟! حالا مي نويسم اما براي همه ي شما،براي تك تك شماها كه دلم را به نوشتن دوباره وا مي داريد.

نوشته شده توسط سنا در ساعت  | لینک