|
باید عبور کرد مجال درنگ نیست |
|
|
با من دلی برای شکستن نمانده است
وقتی به غیر سایه ای از من نمانده است
حسی نمانده است برای سرودنم
جز از دقیقه های کنار تو بودنم
شب پرسه های دورتر از چشم گرگ ها
تعبیر ساده ی تو از آدم بزرگ ها
نجوا کنان به جای مزامیر هر شبت
ابیات عاشقانه ی من بود بر لبت
گفتی که این حدیث دل مرده ی من است
تحریر بغض های فرو خورده ی من است
باید عبور کرد مجال درنگ نیست
اینجا نصیب آینه ها غیر سنگ نیست....
رفتی سفر به خیر ولی رسمش این نبود
دست کم این مرام تو ای نازنین نبود
رفتی و جا گذاشتی ام بین گرگ ها
بی تو خدا کند نشوم عین گرگ ها
این روز هاي غریب کجایی بمیرمت
ای بی نشانه از که نشانی بگیرمت
امروز هم بدون تو سر شد نیامدی
این چشم ها برای تو تر شد نیامدی
بی تو نشسته تا به ابد در کمین من
غم ـ غربت نیامدنت نازنین من....
مهرداد نصرتی |
|
یکشنبه هفدهم آبان 1388 |
|
|
| |