۱ـ...حرف تازه اين كه من براي بار پنجم خاله شدم. "تارا" ي كوچك ما دختر ۲ كيلو و ۶۰۰ گرمي خواهرم است كه امروز ۷ روزه شد. خواهرم براي اولين بار است كه مادر شده يادم است قبل تر ،پيش از بچه دار شدنش هميشه از مهر مادري متعجب مي شد اما ديروز خودش داشت از علاقه عميق به دختر دردانه اش مي گفت كه ظرف همين چند روز، عجيب در دلش رخنه كرده.مبارك او و ما باشد.![]()
۲ـ تركش تولد "تارا" بانو امروز دامن مرا گرفت و جاي شما خالي به برو بچه هاي روابط عمومي شيريني دادم. شيريني كه چه عرض كنم؟ صبحانه دادم آن هم از نوع ساندويچ گوشت و كالباس و دوغ و نوشابه. خيلي چسبيد.
(كاش همه ي تركشها همينقدر خوشمزه بودند).
۳ـ خيلي بدم مي آيد كه كسي تا جايي كه دستش مي رسد در حق آدم بدي كندو وقتي ارتباطت را با او قطع ميكني و بعد از چند وقت خيال ميكني داري از دستش نفس راحت ميكشي با ارسال آثارش ابراز وجود كند و اين طور وانمود كند كه دارد لطف مي كند.( دنبال اين شخص در اينترنت نباشيد).
۴ ـ اين يكي بين خودمان بماند بعضي روزها دلم مي خواهد كسي بي بهانه برايم گل بياورد.امروز از همان روزها ست.از همان روزهايي كه دلم چند شاخه گل ِ تعارفي مي خواهد و هيچ وقت هم دستم نمي رسد.
۵ـ كامپيوترم در خانه خراب است و فقط در اداره مي توانم سراغي از شما بگيرم و به روز شوم. بنابراين اگر كمتر فرصت مي كنم سراغتان بيايم به دل نگيريد . شما برايم محترميد،حتي اگر فرصتم براي خواندنتان اندك باشد هميشه در دلم جا داريد.
